سنگ های پرنده (9) پر کشیدند فوج کفترها
پر کشیدند فوج کفترها
سالها پیش کودکی بودم غرق در لای لای رویاها
فارغ از جنگهای بی سرو ته، بین آدم بزرگهای شرور
کودکی از محله لبخند، در مسیر درناها
فصل سبزی میان خاکستر، اتفاقی در ابتدای ظهور
توپ سرخ پلاستیکی من مثل من بی خیال و سر به هوا
پا به پای تمام کودکی ام در زمین حریف گل می کاشت
توپ سرخی که از لبان کسی خنده را بیهوا نمی دزدید
و نه مجروح و کشته، حتی یک، ترکش و موج انفجار نداشت
اسب تک شاخ چوبی ام هر روز روی بال خیال می آمد
مثل خورشید صبح موعود از ابتدای هبوط عیساها
برق میزد درون چشمانش شیطنتهای کودکانه ی من
پشت لبخندهاش گم میشد چهره های عبوس نازیبا
بولدوزرهای زرد بی زنجیر تانکهای پلاستیکی سبز
شاخه ای گل به جای نارنجک، من به همراه دوستانی چند
چوبهایی دراز، شکل تفنگ و صدای مسلسل دهنی
کُشت و کُشتارهای قلابی صحنه های نبرد ما بودند
کم کم از کودکی بزرگ شدم مثل آدم بزرگها اما
کودکیهای من همان بودند و من آن کودک بزرگ و غریب
با همان حس کودکانه ی خویش بین آدم بزرگهایی که
صد هزاران مسیح را هر روز می کشیدند بر صلیب فریب
بین آدم بزرگهایی که توپهاشان پلاستیکی نیست
و نه اسب و تفنگهاشان چوب، و نه کشتارهایشان بازی است
بولدوزرهای زرد زنجیری، تانکهای زُمُخت خون آشام
دو مثلث ستاره ای شش پر چون صلیب شکسته نازی است
آه همبازی خیالی من جشن پرپر شدن مبارک باد
جای خوبی برای ماندن نیست این غریب آشنای بی فردا
سهمت از زندگانی دنیا زخمهایی به عمق نامردیست
زخمهایی که تازه تازه هنوز میشود تر ز خون یحیی ها
بمبها خوشه خوشه میچینند غنچه ی لاله های نوپارا
عرش لرزیده است از سوز اشک بی اختیار مادرها
گفته بودی بهار می آید لاله ها را دوباره خواهم دید
وقتی از پرنیان خاکستر پر کشیدند فوج کفترها
خوش به حالت که بی خبر رفتی ناگهان اتفاق افتادی
ما که بی اتفاق می پوسیم در خیالات گنگ مافیها
با هوای قفس نیالودی، نفست را، مسافر خوشبخت
شاید اکنون رسیده ای دیگر به فراسوی فهم رویاها
دکتر سید احمد استوار