سنگ های پرنده (6)کوچه ها ی سوخته...
کوچه ها ی سوخته...
داشت می گفت: خداحافظ و مادر می سوخت
آب می ریخت ولی کوچه سراسر می سوخت
آسمان زیر قدمهاش تکان می خورد و
ابرها خیس عرق می شد و معبر می سوخت
مثل دریا که تلاطم کند از خود بی خود
موج می زد نفسش، تا لب بندر می سوخت
سنگ در دست، کسی آینه در دل می رفت
سنگ حتی دلش از غصه کشور می سوخت
آسمان برسر او آتش و خون می بارید
در رگش آتش و خون، هر دو برابر می سوخت
شعله ور می شد و تا پای نبودن می رفت
قبل خاموش شدن باز هم از سر می سوخت
با خودش گفت:جهان بوی (تعفن) دارد
از همین بود که چون عود، معطر می سوخت
سنگ انداخت تن کوه به لرزش افتاد
کوه در خشم خودش داشت سراسرمی سوخت
خشم دیگر فوران کرد که خاموش کند...
باز در شعله ی خون داشت کبوتر می سوخت...
آتشی دست خدا بود و خدا هم می خواست-
-تا ببیند چه کسی از همه بهتر می سوخت
دشمن از شیوه ی بازی خدا حیران بود
داشت می برد که (با مهره ی آخر می سوخت)
حسن اسحاقی
برگرفته از کتاب شعر " سنگهای پرنده " ( تازه ترین اثر خبرگزاری قدس ( قدسنا) )